تبليغاتX
kiss
kiss

عکس های عاشقانه


جرم من

جرم من چیست ؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام

آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام

جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش

زاهد گوشه محراب لبانت شده ام

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر

جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام

آمدی ساده نشستی به گلیم دل من

جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام

ای که از شور جوانی خودت سرمستی

ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام

آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی

هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام

رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را

لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده ام

ای که از حال دل من خبری نیست تو را

با خبر باش که من چشم به راهت شده ام

88/07/07  توسط پیام  |

 

دستمال کاغذی و اشک

عشق دستمال کاغذی به اشک ! 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟


عاشقم!


با من ازدواج می‌کنی؟


اشک گفت:


ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!


تو چقدر ساده‌ای


خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما


تو مچاله می‌شوی


چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!


تو فقط

دستمال باش!


دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید


خونِ درد


آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه‌ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگرچه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه‌های اشک کاشت

88/05/12  توسط پیام  |

 

استاد

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد
"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست"
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید

88/04/10  توسط پیام  |

 

اکواریوم

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت!!!!


میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور باوري از ناتوانی خويش!!

88/02/06  توسط پیام  |

 

آرامش

آرامش

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ . 

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

 تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود . 

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

88/01/01  توسط پیام  |

 

یکی را دوست دارم

یکی را دوست می دارم ،

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس ، او هرگز نمی داند. نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه

 من او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که

 او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب

 گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که او را دوست می دارم ولی افسوس

 یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت بگو از

 من به دلدارم که او را دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و فاصد را میان ره بسوزانید

 کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!! 

87/12/08  توسط پیام  |

 

با خود فکر کردم

با خود فكر كردم كه بهترين و پر ارزش ترين هديه را برايت بفرستم

گل گفت مرا بفرست كه مظهر صفا و محبتم

سرو گفت مرا بفرست كه مظهر عشق پاكم

خار گفت مرا بفرست تا در چشمان دشمنانش بنشينم

نا گه قلبم به صدا در آمد و گفت مرا بفرست تا من هم قلب كوچكش را براي تو هديه بياورم

87/11/01  توسط پیام  |

 

خواب عجیب

""خواب عجیب""

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند.

مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر

87/08/22  توسط پیام  |

 

عکس

 

87/07/22  توسط پیام  |

 

گنجیشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"
با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

87/06/12  توسط پیام  |

 

امید قلب

 

                      

                      بنام تنها اميد قلبم

چراغ چشمانم را به نور عشق روشن مي كنم تا خانه ي دلم را چراغان كنم

و در روشنايي آن تو را ببينم كه خود روشني بخشي و تمامي وجودم را به چلچراغ عشقت نور باران كرده اي

عشقي به تو دارم به وسعت آسمان و ستارگانش و به وسعت دوست داشتني كه بي انتهاست

تو را دوست دارم تو كه تقدس آبي

تويي كه نمايانگر پاكي و زلالي رودخانه اي

و تماشاي تو اي همه ي خوبي و مهرباني مرا به اوج خواستن ها و ستايش ها مي برد

تكه اي از دلم را كه نشانگر زماني است كه در انتظار تو و بدون تو سپري كرده ام به پايت مي ريزم و سوختن و ساختن را مي پذيرم

و در جدايي تو همراه با انتظار به اميد ديدنت روزگار مي گذرانم

87/05/13  توسط پیام  |

 

عکس

87/05/01  توسط پیام  |

 

سراب

در اشكهايم تو را مي بينم چرا كه همچون اشك پاك و زلالي

تو مثل اشك شفاف ولي خاموشي و مثل اشك مرهم دردم و يار شبهاي تاريكم

اي همانند باران كه ابرها را سبك مي كني

و دلها را از سياهي پاك و زلال مي كني

و قلب ها را عاشق مي كني

كاش تو را در اختيار داشتم

آه آن روز چه رويايي است

روزي كه غم هاي من به انتها مي رسد و شادي هاي من آغاز مي شود

و من شاهزاده ي قصه ها مي شوم

من با تو دنيا را در دست خواهم گرفت

با تو هيچ گاه آسمان قلبم نمي بارد هيچ وقت آرزوي ديگري نمي كنم

چرا كه تو آرزوي مني ولي با افسوس مي گريستم و مي نويسم آري مي نويسم

از روزهاي پوچ و خاليم

هنگامي كه در بيابان تنهايي به سختي قدم بر مي دارم

و تو را همچون سراب مي بينم

مي بينم كه آرام آرام و با لبخند زيبايت مرا نظاره گر هستي

و تا چشم هايم را باز و بسته مي كنم تو به سادگي از ديدگانم محو مي شوي

و مي نويسم از تنها عشقم و فرياد مي زنم

كاش مرا باور داشتي

                        شايد داشتن تو انتظار بزرگي است

اما فراموش نمي كنم

                        كه تنها روياي من است

87/04/19  توسط پیام  |

 

از همان روزی که

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل              

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود

بعد از این جهان گشت و گشت سالها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما مرگ انسانیت است

سینه آدم از خوبی تهی است

من که از مردن یک شاخه گل از فغان یک قناری در قفس از غم یک کودک بیمارو زار حتی قاتلی در بند

اشک در چشمانم و بغضم در گلو مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از مردن یک گل نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردان باجان انسان می کنند

دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

و من را تا کمند آسمان پرواز می دادند

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

گلی شاداب چنین خندان را پر پر نمی کردند

دلم می خواست دنیا رنگی دگر بود

خدا با بندگانش از این مهربان تر بود

به این بیچاره مردم لطف می کردی

دلم می خواست……………………

87/03/26  توسط پیام  |

 

آدمیت

آدميت

87/03/16  توسط پیام  |

 

 

 

خدایا سرای محبت کجاست

من اواره ام شهر الفت کجاست

کسانی که از عشق دم می زنند

چرا بین ما ها را بر هم می زنند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

خوش ان روزی را با هم می نشستیم

قلم در دست کاغذ می نوشتیم

قلم بشکست و کاغذ به هوا رفت

نمی دونم وفای تو کجا رفت

87/03/14  توسط پیام  |

 

یه عکس برای شما

 يه عكس براي شما

صدایم کن

ای صدای تو شیشه غم را سنگ بیداری

خوشا  با صدای تو از خود گذشتن

صدایم کن

صدایم کن

87/03/11  توسط پیام  |

 

عکس وب

  

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

"دوستی " نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است  آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

_ دانسته_

بیازارد!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

هرگز از مرگ نهراسیدم که دستانش از ابتذال شکننده تر است

هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که

مزدگور کن از آزادی انسان بیشتر باشد

 ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

آری اغاز دوست داشتن است

                                         گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم

                                        که این دوست داشتن زیباست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

87/03/07  توسط پیام  |

 

عکس وبلاگ

 عكس وبلاگ

87/02/13  توسط پیام  |

 

 

87/02/05  توسط پیام  |

 

در شبهایی این چنین

در شب هایی این چنین

دیوار های سکوت

سر بر می کشند از هر سوی

در شب ها یی این چنین

مردان و زنان

چونان سایه ها یی سرگردان

 قلمرو خانه ها را ترک می کنند

و در میخانه های قلب شهر

دست در دست

اندامهای نیمه عریان خود را

به میهمانی دود و الکل و بوسه می برند

در شب های این چنین

که دیوارهای سکوت

سر بر می کشند از هر سوی

من

به دختری می اندیشم

و کلماتش

که هرگز

به مرز جمله نرسیدند...  

87/02/01  توسط پیام  |

 

شعر

اگر می دانستم صدای تو کی خواهد امد قلبم را به پیشوازش می فرستادم

برایش دسته گلی خواهم چید هر چند می دانم صدای تو از گل ها خوشبوتر است

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

 

اسیر و زخمی در طوفان حوادث در میان امواج سهمگین تنهایی در زورق شکسته

غروربرو راز ساحل وصال در گرداب هجران غوطه ورم و لحظه ها را می شمارم

87/01/22  توسط پیام  |

 

مسافر باران

مسافر باران

مسافر بارانم مشتاق دیدن دوباره ات

ای یاور همیشگی ام

در انتظارم باش

گر چه مسافرم

ازلحظه حرکتم زمان خاموش می گردد

تا دوباره دیدنت

تا در سفری دیگر

صدای ترنم بارانی از پشت شیشه قلبم

صور الاسرافیل شود و

نبض زندگی را دوباره در من زنده می دارد

و تو در من جوانه می زنی

و اینگونه باشد جاودانگی من

ای بهترین ای همیشگی

. برایم بمان

87/01/21  توسط پیام  |

 

شعر فقط همین

دوستم بدارفقط همین!

ان گونه دوستم بدار

که گرهی از هم بگشاییم

تنها دل بسته ی من مباش

چنان دوستم بدار

که هر روز شوق مان بیشتر شود

مگو!به مرگ تو

برای من نمیر

نه چنان مکن

زنده باش و دوستم بدار

فقط همین!

87/01/16  توسط پیام  |

 

دوستت دارم

 

87/01/15  توسط پیام  |

 

لب

87/01/14  توسط پیام  |

 

87/01/06  توسط پیام  |

 

 



من پیام هستم از این که به وبلاگ من اومدین ممنونم .من یکی از بچه بامرام ایران هستم .خواهشمندم نظر یادتون نره با مرام.مرام خرج کردی نظر دادی ته مرامو واسه نظر دادن برات نشون میدم
id:payam_kiss43s@yahoo.com

www.payam_kiss43s@yahoo.com

 

اس ام اس جوکستان
عکس تبدیل شده
شعر
عجایب هفتگانه
اس ام اس ضد حال

 

جرم من
دستمال کاغذی و اشک
استاد
اکواریوم
آرامش
یکی را دوست دارم
با خود فکر کردم
خواب عجیب
عکس
گنجیشک و خدا

 

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

 

بنگاه معاملات عشقی
عاشقونه رو ديوار شب نوشتم دوستش دارم
دلتنگی های یک مشکی
دریا
شهری از دیار اصفهان
قاب زندگی
اسمان(هیچکی)
رنگین کمان
ما و عشق ما و فاصله ها ما و تنهایی
من(مسعود)
کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت
ترانه
ثنا
امیر حسین
ممل امریکایی
راحله(من و او)
ارزو(ستاره دنباله)
ستاره شب(عادله)
آرزو
ایسان
فروش دی وی دی متال
پریا
غريبه آشنا
مصطفي جلالي
error
5 تايي ها
نوه ي گلم داوود
سودا
مونا
نسيم
ساناز
مريم
پسرک عاشق
الی
پیمان
هاترا
فائزه
نسرين
هواداران كامران و هومن
رويا
دل نوشته هاي من
كلبه ي عاشقان
نازگل
فاضله
تنهاترينم(ندا)
مينا(مينا فيلم)
رفت آنجايي كه خورشيد هست
شعر
قلب گمشده..............
سارا جون
یه شاخه گل رز
تحلیل ادبی
یوزارسیف
رنگارنگ
برای تنها امید زندگی ام
سوگل
بهونه
just for love
رز آبی
NATOR
TIGHE KHOONIN
LION & LAMB LOVE

 

بنگاه معاملات عشقی
پسرک عاشق
آریا بی ریا

 

RSS 2.0





Powered by WebGozar


Rashida.tk

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس