تبليغاتX
kiss


kiss





درد و دل های پیام


آثار بجا مانده از پیام


نويسنده


دوستان عزیز خودم


دوستای تاریخی خودم


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

سلامتی
میرم بالا سلامتی زنبور:

 ز:زنم(ندارم میشه زیدم)

ن:ننم

ب:بابام

 و:ولگردیام

 ر:رفیقام

_______________

 روزی به می خانه رفتم

قناری رو دیدم که داشت میخوند

به صاحبش گفتم فروشیه؟

گفت : نه رفیقمه

سلامتی هر کس رفیقشو نمیفروشه


نويسنده: پیام مورخ: 90/05/31 در ساعت: 15
      |+|

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده


نويسنده: پیام مورخ: 90/03/31 در ساعت: 12
      |+|

جرم من

جرم    من     چیست   ؟

 

جرم    من      چیست     که     شیدای      نگاهت     شده  ام   

 

آن       قدر      واله       که    انگشت      نمایت      شده   ام    

 

جرم    من      چیست     که       در         کلبه       تنهایی     خویش 

 

زاهد    گوشه    محراب    لبانت   شده  ام

 

آخر     ای       اختر      تابنده     به          دامان     سپهر  

 

جرم     من      چیست     که      رسوای    زمانت     شده  ام

 

آمدی    ساده     نشستی    به       گلیم         دل         من

 

جرم     من       چیست   که       معشوق    نوازت      شده   ام

 

ای       که        از      شور       جوانی     خودت     سرمستی  

 

ساغری  نوش    که      ساقی       شرابت     شده  ام

 

آمدی     ساده    نشستی   و          چو         طوفان      رفتی 

 

هیچ      انگار    ندیدی   که        خرابت       شده  ام  

 

 رفتی     و       بی       خبر       از            خویش    نمودی        ما   را 

 

لحظه    ای       چند      نظر      کن           نگرانت    شده   ام 

 

ای       که         از      حال      دل            من         خبری    نیست   تو را

 

با     خبر باش    که       من      چشم           به          راهت     شده  ام


نويسنده: پیام مورخ: 90/02/08 در ساعت: 13
      |+|

جفا

نمیدانی جفا را دوست دارم

خیانت در خفا را دوست دارم

وفا کن تا رها گردی ز دستم

زنان بی وفا را دوست دارم

                                                              عیدتون مبارک


نويسنده: پیام مورخ: 90/01/07 در ساعت: 0
      |+|

استاد و شاگرد

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است


نويسنده: پیام مورخ: 89/12/14 در ساعت: 20
      |+|

جرم من

جرم من چیست ؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام

آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام

جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش

زاهد گوشه محراب لبانت شده ام

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر

جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام

آمدی ساده نشستی به گلیم دل من

جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام

ای که از شور جوانی خودت سرمستی

ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام

آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی

هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام

رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را

لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده ام

ای که از حال دل من خبری نیست تو را

با خبر باش که من چشم به راهت شده ام


نويسنده: پیام مورخ: 88/07/07 در ساعت: 21
      |+|

دستمال کاغذی و اشک

عشق دستمال کاغذی به اشک ! 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟


عاشقم!


با من ازدواج می‌کنی؟


اشک گفت:


ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!


تو چقدر ساده‌ای


خوش خیال کاغذی!


توی ازدواج ما


تو مچاله می‌شوی


چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش


عاشقی کجاست!


تو فقط


دستمال باش!


دستمال کاغذی، دلش شکست


گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید


خونِ درد


آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه‌ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگرچه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه‌های اشک کاشت


نويسنده: پیام مورخ: 88/05/12 در ساعت: 14
      |+|

استاد

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد
"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست"
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید


نويسنده: پیام مورخ: 88/04/10 در ساعت: 18
      |+|

اکواریوم
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت!!!!


میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور باوري از ناتوانی خويش!!

عکس


نويسنده: پیام مورخ: 88/02/06 در ساعت: 23
      |+|

فقط اس ام اس

سلام

این پست مخصوص اس ام اسه خدایی نشموردم ولی جمعش کنی بالای ۲۰۰۰ تا فکر کنم بشه

همه نوع داریم بیا ببر

عاشقانه****ادبی****ضد حال****طنز****

روشون کلیک کنید معلوم میشه چه طور دانلود کنین

به ادامه ی مطالب برید و واسه خودتون دانلودش کنین


نويسنده: پیام مورخ: 88/01/01 در ساعت: 23
      |+|

یکی را دوست دارم

یکی را دوست می دارم ،

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس ، او هرگز نمی داند. نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه

 من او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که

 او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب

 گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که او را دوست می دارم ولی افسوس

 یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت بگو از

 من به دلدارم که او را دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و فاصد را میان ره بسوزانید

 کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!! 

دوست


نويسنده: پیام مورخ: 87/12/08 در ساعت: 22
      |+|

با خود فکر کردم

با خود فكر كردم كه بهترين و پر ارزش ترين هديه را برايت بفرستم

گل گفت مرا بفرست كه مظهر صفا و محبتم

سرو گفت مرا بفرست كه مظهر عشق پاكم

خار گفت مرا بفرست تا در چشمان دشمنانش بنشينم

نا گه قلبم به صدا در آمد و گفت مرا بفرست تا من هم قلب كوچكش را براي تو هديه بياورم


نويسنده: پیام مورخ: 87/11/01 در ساعت: 13
      |+|

خواب عجیب

""خواب عجیب""

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند
.

مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟


فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر


نويسنده: پیام مورخ: 87/08/22 در ساعت: 14
      |+|

گنجیشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"
با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.


نويسنده: پیام مورخ: 87/06/12 در ساعت: 10
      |+|

امید قلب

بنام تنها اميد قلبم

چراغ چشمانم را به نور عشق روشن مي كنم تا خانه ي دلم را چراغان كنم

و در روشنايي آن تو را ببينم كه خود روشني بخشي و تمامي وجودم را به چلچراغ عشقت نور باران كرده اي

عشقي به تو دارم به وسعت آسمان و ستارگانش و به وسعت دوست داشتني كه بي انتهاست

تو را دوست دارم تو كه تقدس آبي

تويي كه نمايانگر پاكي و زلالي رودخانه اي

و تماشاي تو اي همه ي خوبي و مهرباني مرا به اوج خواستن ها و ستايش ها مي برد

تكه اي از دلم را كه نشانگر زماني است كه در انتظار تو و بدون تو سپري كرده ام به پايت مي ريزم و سوختن و ساختن را مي پذيرم

و در جدايي تو همراه با انتظار به اميد ديدنت روزگار مي گذرانم


نويسنده: پیام مورخ: 87/05/13 در ساعت: 9
      |+|

سراب

در اشكهايم تو را مي بينم چرا كه همچون اشك پاك و زلالي

تو مثل اشك شفاف ولي خاموشي و مثل اشك مرهم دردم و يار شبهاي تاريكم

اي همانند باران كه ابرها را سبك مي كني

و دلها را از سياهي پاك و زلال مي كني

و قلب ها را عاشق مي كني

كاش تو را در اختيار داشتم

آه آن روز چه رويايي است

روزي كه غم هاي من به انتها مي رسد و شادي هاي من آغاز مي شود

و من شاهزاده ي قصه ها مي شوم

من با تو دنيا را در دست خواهم گرفت

با تو هيچ گاه آسمان قلبم نمي بارد هيچ وقت آرزوي ديگري نمي كنم

چرا كه تو آرزوي مني ولي با افسوس مي گريستم و مي نويسم آري مي نويسم

از روزهاي پوچ و خاليم

هنگامي كه در بيابان تنهايي به سختي قدم بر مي دارم

و تو را همچون سراب مي بينم

مي بينم كه آرام آرام و با لبخند زيبايت مرا نظاره گر هستي

و تا چشم هايم را باز و بسته مي كنم تو به سادگي از ديدگانم محو مي شوي

و مي نويسم از تنها عشقم و فرياد مي زنم

كاش مرا باور داشتي

                        شايد داشتن تو انتظار بزرگي است

اما فراموش نمي كنم

                        كه تنها روياي من است


نويسنده: پیام مورخ: 87/04/19 در ساعت: 9
      |+|

از همان روزی که

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل              

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود

بعد از این جهان گشت و گشت سالها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما مرگ انسانیت است

سینه آدم از خوبی تهی است

من که از مردن یک شاخه گل از فغان یک قناری در قفس از غم یک کودک بیمارو زار حتی قاتلی در بند

اشک در چشمانم و بغضم در گلو مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از مردن یک گل نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردان باجان انسان می کنند

دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

و من را تا کمند آسمان پرواز می دادند

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

گلی شاداب چنین خندان را پر پر نمی کردند

دلم می خواست دنیا رنگی دگر بود

خدا با بندگانش از این مهربان تر بود

به این بیچاره مردم لطف می کردی

دلم می خواست……………………

love


نويسنده: پیام مورخ: 87/03/26 در ساعت: 10
      |+|

آدمیت

انسانیت


نويسنده: پیام مورخ: 87/03/16 در ساعت: 16
      |+|

 

 

خدایا سرای محبت کجاست

من اواره ام شهر الفت کجاست

کسانی که از عشق دم می زنند

چرا بین ما ها را بر هم می زنند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

خوش ان روزی را با هم می نشستیم

قلم در دست کاغذ می نوشتیم

قلم بشکست و کاغذ به هوا رفت

نمی دونم وفای تو کجا رفت


نويسنده: پیام مورخ: 87/03/14 در ساعت: 14
      |+|

صدایم کن

 

صدایم کن

ای صدای تو شیشه غم را سنگ بیداری

خوشا  با صدای تو از خود گذشتن

صدایم کن

صدایم کن


نويسنده: پیام مورخ: 87/03/11 در ساعت: 14
      |+|

عکس وب
  

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

"دوستی " نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است  آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

_ دانسته_

بیازارد!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

هرگز از مرگ نهراسیدم که دستانش از ابتذال شکننده تر است

هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که

مزدگور کن از آزادی انسان بیشتر باشد

 ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

آری اغاز دوست داشتن است

                                         گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم

                                        که این دوست داشتن زیباست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


نويسنده: پیام مورخ: 87/03/07 در ساعت: 23
      |+|

در شبهایی این چنین

در شب هایی این چنین

دیوار های سکوت

سر بر می کشند از هر سوی

در شب ها یی این چنین

مردان و زنان

چونان سایه ها یی سرگردان

 قلمرو خانه ها را ترک می کنند

و در میخانه های قلب شهر

دست در دست

اندامهای نیمه عریان خود را

به میهمانی دود و الکل و بوسه می برند

در شب های این چنین

که دیوارهای سکوت

سر بر می کشند از هر سوی

من

به دختری می اندیشم

و کلماتش

که هرگز

به مرز جمله نرسیدند...  


نويسنده: پیام مورخ: 87/02/01 در ساعت: 20
      |+|

شعر

اگر می دانستم صدای تو کی خواهد امد قلبم را به پیشوازش می فرستادم

برایش دسته گلی خواهم چید هر چند می دانم صدای تو از گل ها خوشبوتر است

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

 

اسیر و زخمی در طوفان حوادث در میان امواج سهمگین تنهایی در زورق شکسته

غروربرو راز ساحل وصال در گرداب هجران غوطه ورم و لحظه ها را می شمارم

شعر


نويسنده: پیام مورخ: 87/01/22 در ساعت: 22
      |+|

مسافر باران

مسافر باران

مسافر بارانم مشتاق دیدن دوباره ات

ای یاور همیشگی ام

در انتظارم باش

گر چه مسافرم

ازلحظه حرکتم زمان خاموش می گردد

تا دوباره دیدنت

تا در سفری دیگر

صدای ترنم بارانی از پشت شیشه قلبم

صور الاسرافیل شود و

نبض زندگی را دوباره در من زنده می دارد

و تو در من جوانه می زنی

و اینگونه باشد جاودانگی من

ای بهترین ای همیشگی

. برایم بمان


نويسنده: پیام مورخ: 87/01/21 در ساعت: 22
      |+|